آرزوها و خواستههای این روزهام بزرگتر شدن اگرچه هنوز هم ساده هستن:
کلاسِ تار یا سه تار رفتن... پیتزا سورن خوردن (پپرونی)... قدم زدن زیر بارون توو یکی از خیابونهای تهران... یه بلکبری ٩٧٠٠ یا نوکیا ایـ72 سفید داشتن... یه عالمه ثبات... خوردنِ املت با خیارشوری که مادرشوهرجون درست کرده(100% با نون بربری)... علاءالدین گردی... داشتنِ یه خونهی حیاطدار با باغچهی پُر درخت و حوض... یه دوربینِ عکاسی خیلی خوب... پرسه زدن توو کتابفروشیها...؛ البته همهی اینها باز هم در کنارِ همسرم باشه تا مثل همیشه این اطمینان رو بهم بده که همیشه عاشقونه در کنارمه.
همین!
ویرایش ٢٨ مهر: خب از ١۵ مرداد تا امروز تقریبا به همه آرزوهای بالا رسیدم. خدایا شکـــــرت. به هر کدوم که رسیدم خط زدم
مثلِ اینکه جداً برای بلاگنویسی پیر شدم. اصلا حوصله ی نوشتن و تایپ کردن رُ ندارم و گویا اصلا حرفی نیست که بنویسم!!! انگار یه بلاگ توو مغزم زده شده و هی اونجا آپدیت میشه!!! جوری که نوشته های بلاگِ مغزی قابلیتِ کپی شدن به اینجا رُ ندارن.
در کل، مدت زیادیه که بینِ یه حسِّ خوب و یه حسِّ بد به سرعت در نوسانم! نه میتونم بگم خوبم و نه میشه گفت بدم! منتظرم تکلیف روشن شه تا بدونم باید خوب باشم یا بد!
فعلا فقط اینو میدونم که اینجوری بودن (مخصوصاً برای مدت طولانی) خیلی بد و اعصاب خوردکنه
وای خدای من... اول صبحی چه شوکی بهم وارد شد وقتی توو سایت BBC خوندم «محمد نوری» فوت کرد!!!!!!!!!! باورم نمیشه!!!!!!!! ای خدا سال ٨٩ چرا اینجوریه؟!!!!!!!!!
زندگی متاهلیم تا الان سرشار از خاطره با صدای محمد نوری بوده. هم خوش، هم ناخوش.
هیچوقت هیچوقت آلبومِ «در شبِ سرد زمستانی»، مخصوصاً Track اول برام تکراری نمیشه؛ حتی همسری هم بهش عادت کرده و خیلی دوستش داره
یعنی از این به بعد هر سری توو آشپزخونه در حالِ آشپزی هستم و صداش میاد نباید بلند بگم «زنده باااد»؟!!! از این به بعد باید بگم، «روحت شاد»؟!!!
چقــــــدر دلم گرفت و با این دلگرفتگی دعا میکنم که «روحت شاد باشد، یادت که گرامی ست»
آلبوم در شب سردِ زمستانی
ترانه ی جانِ مریم (نازنینِ مریم)
تا حالا شده موبایلِ خاموشتُ روی گوشِت بذاری و با کسی که دلت میخواد الان پشتِ خط باشه حرف بزنی؟ کسی که پیشِت نیست و بنا به دلایلِ متفاوتی نمیتونی بهش زنگ بزنی. بشینی ساعتها باهاش بگی و بخندی و درد دل و گریه کنی. حتی با اون شخص تصمیمای تازهی زندگیت رُ بگیری و یا نظرش رُ در موردِ خیلی چیزا بپرسی.
تلفنِ خیالی که تموم شد تازه فرداش برسی به جالبترین قسمتِ قضیه، و اون اینه که وقتی جدّی بهت زنگ زد توقع داشته باشی تمامِ اون حرفها و چند ساعت صحبت کردن یادش باشه!!!
پینوشت: آخ نمیدونی تو اون چند سال چقدر از این تلفنهای خیالی توو روز و شبام بوده و چه حرفها که با تو نزدم و چه گریهها که نکردم... یادته؟!!!
شاید یکی از احساساتِ خوبِ مشترک بینِ همه آدمها این باشه که پدر و مادر از بچگیها و شیطنت هاش برای دیگران یا خودش تعریف کنن، این داستان ها هر چقدر تکراری باشن هیچوقت تازگی و ذوقِ خاصشون رُ از دست نمیدن.
دیشب وقتی مامان با آب و تاب از بچگی های من برای همسری تعریف میکرد همین احساس رُ داشتم. حالت مامان طوری بود که انگار داره مچ منو با بازیگوشی خاصی جلوی همسری باز میکنه. لبخندِ شیرین و برقِ چشم های مهربون مادرم که انگار داره همون دختربچه رو جلوی چشمش در حالِ ورجه وورجه کردن میبینه واقعا دوست داشتنی و مقدس بود.
"خیلیا نمیتونن توو این شرایط بمونن..."
"همه راه ها رو رفتیم..."
"چشم دشمنمون کور شه..."
لیلا، می توان زندگی را ساده دوست داشت؛ کمی، فقط کمی زاویه ی دید را باید عوض کرد، کارِ یک چرخش سر است
آهنگ مسافر از حسین زمان، برام سرشار از خاطرات سخت تنهائیه. شنیدن مجددش چند روز پیش بعد از این همه سال بدجوری اشک به چشمام آورد، البته باعث شد به داشته هام بیشتر افتخار کنم و بیشتر شاکر خدا باشم.
چه نشستی که چشامو برقِ تنهایی ربوده
چشمی از سحر نداشتم، اگه داشتم از تو بوده
دو رکعت نماز، به نیتِ آرامشِ دل و عاقبت به خیری و شادیِ تمامِ اد لیست های یاهو و بلاگ و فیس بوک خوندن چنان احساسِ خوبی داره که نمیدونم چطور باید توصیفش کنم... نوشتم که حداقل یادم بمونه یه شبی همچنین احساس وصف نشدنی ئی که مرتبط با خودم نیست داشتم.
خدایا قبول کن.
یادِ دورانِ ابتدایی بخیر که هیچوقت «من» برامون معنی نداشت. یک نفره «ما» بودیم
«خانوم "ما" بگیم؟!»
«آقا "ما"؟!!!»
«خانوم "ما" دلمون درد میکنه»
«آقا "ما" دیروز حالمون بد بود»
انگار از گفتنِ «من» به بزرگتر، مخصوصا معلم، خجالت میکشیدیم.
اما حالا فقط «من» مونده از اون همه «ما»یی که میگفتیم